ندانم چه ای ...هرچه هستی تویی

۱۴ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

و خدا شاعران رو دوست دارد

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانی


#رهی_معیری

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
علی ابن الرضا

نفسم گرفت...

نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
  سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن


دکتر شفیعی کدکنی

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علی ابن الرضا

پرواز


سر من میل بریدن دارد

هوس از تو شنیدن دارد

خسته ام از زمین چسبیدن

 رقص پرواز چشیدن دارد

پر پرواز مرا باز کنید

مرغ دل حس پریدن دارد

۰ نظر
علی ابن الرضا

سفری

 
در بگشایید

شمع بیارید

عود بسوزید

پرده به یکسو زنید از رخ مهتاب

شاید این از غبار راه رسیده

آن سفری همنشین گمشده باشد...

(از ه الف سایه)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

باد صبا

إذا حملَ الصباحُ طیوبَ أُمِّی

فنعمَ الطیبُ ما حملَ الصباحُ

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علی ابن الرضا

نچه غیر از رخ او بود همه باطل بود

ای خوش آن روز که در کوی توام منزل بود/   نور رویت سبب روشنی محفل بود

گرچه من هیچ نگفتم به تو از دلبریت‏/   ولی ای دوست، بدان کآتشی‏‌ام در دل بود

محو در روی تو بودم خبری از خود، نی‏/   دل من ز آنچه بجز تو همگی غافل بود

عجب این نیست که من از همگان ببریدم‏/   بلکه برداشتن چشم ز تو مشکل بود

هر که بد شیفته عقل و خرد سود نکرد/   متنعم ز تو آن بود که لایعقل بود

بردم از عالم عشاق بسی نامه به عقل‏/   چه کنم عقل در این مسئله پا در گل بود

حسنا دوست نگهدار و مهل دامن وی‏/    کآنچه غیر از رخ او بود همه باطل بود

حسن رمضانی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علی ابن الرضا

سر

هر آن سر که سودای آن سر ندارد

بود بر سر  دوش بار  گرانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی ابن الرضا

فریاد

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی ابن الرضا

خواهر من

بنشین تا به تو گویم زینب....غم دل با تو بگویم زینب

بعد من قافله سالار تویئ ؛ خواهر من

دختر حیدر کرار توئی ؛ خواهر من

خون ما جمله در این دشت روان خواهد شد

خولی و شمر به ما دشمن کین خواهد شد ؛خواهر من

خواهرم ! اکبر و عباس و علی اصغر من

هدف نیزه و پیکار جفا خواهد شد ؛خواهر من

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی ابن الرضا

یادش بخیر

سرزمین کربلا یادش بخیر               

 زینب بی اقربا یادش بخیر

زینب زهرای اطهر کربلا              

    روی تلّ زینبیه زد صدا

کای گروه کافران بی حیا              

 از چه رو،رو کرده اید به خیمه ها

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علی ابن الرضا